Thursday, February 10, 2005

به حسام عزيزم

سلام،

حسام در وبلاگش در مورده اون چت خيلی زيبا نوشته و من را خيلی خجالت داده. بايد بگم که من لايق اين همه مهر نيستم.
خيلی خيلی خوش حالم که دوسته خوبی مثل حسام پيدا کردم، اين چند روز احساس بهتری دارم، حس ميکنم پشتم گرمه. بازم از حسام عزيزم ممنونم.
بعد از مدت ها اين اولين پست هست. راستش ميخواستم برای حسام عزيزم اميل بنويسم، ديدم بد نيست که با 1 تغييره کوچيک اونا تو وبلاگ بزارم.

اين روز ها تو اسيا جنوب شرقی تعطيلات سال نوع چينی هست. و دانشگاه خلوت خلوت، تقرباهمه مسافرت هستن. اين چند روز تنهاي تو آزمايشگاه فرصتی شد تا بيشتر فکر کنم به گذشته، خاطرتم، و خودم. ميدونين خيلی قديم ها شنيده بودم که آدم هر جا بره زندگی و محيطش را هم با خودش ميبره، منظورم اينه که اگر شما مثلاً آدم شادی باشين چه تو امريکا چه تو افغانستان شاد هستين اگر هم غمين باشين همه جا اينطورين. ديدم که آره در مورده من اين کاملاً درسته. محيطه بيرونی برايه من اينجا کاملاً با ايران متفاوته امّا محيطه درونی همونه که بود. هنوزم همون محيطه ذهنی را دارم که تو ايران داشتم، فقط مختصر تغيراتی هست که اونم زياد مهم نيست، مثلاً تو ايران فکرم خيلی وقتا دنباله سکس بود امّا اينجا چون سکس مشکله خاصی نيست بيشتر فکرم دنباله درس و تحقيق هست امّا اون تم ذهنم همونه که بود.ايران من خيلی اهل مهمونی نبودم اينجا هم نيستم، ايران خيلی تنها بودم اينجا هم يک جوري همون جورم.
ميدونين، ما آدمها گاهی اوقات هدف را با وسيله اشتباه ميگيريم، اينقدر خودمون را درگير راه و وسيله رفتن ميکنيم که هدف اصلی، اگر هدفی باشه، گم ميشه. مثلاً هدف خيلی از ماها اينه که شاد تر زندگی کنيم، خوب فکر ميکنيم برا شاد زندگی کردن پول بيشتر احتياج داريم، اينقدر ميريم دنباله پول در اوردن که اون شاد بودن را کاملاً از ياد ميبريم.