قصد داشتم دیگه ننویسم، اینم به خاطر گل روی حسام عزیزم که خواست باز بنویسم و منم هر کاری بگه می کنم، نوشتن که سهله بلکه مردن ...
امروز بعد از یک سال فیلمی را دوباره دیدم. این بار اینقدر روی من اثر گذاشت که تصمیم گرفتم
فیلم داستان زندگی یک معلم موسیقی در یکی از دبیرستان های امریکا هست. آقای هالند دلش میخواد که یک آهنگساز معروف بشه، اما به خاطر اینکه ازدواج کرده مجبور هست که برای امرار معاش هم کاری بکنه پس شغلی به عنوان معلم موسیقی دبیرستان پیدا میکنه وتصمیم میگیره که باقی مانده وقتش را به نوشتن موزیک بگذرونه.
فیلم با سی سالگی آقای هالند آغاز میشه و اولین روز تدریسش در دبیرستان. ساعت شش صبح هست و آقای هالند داره تو خواب اولین کنسرتو پیانو خودش را به عنوان تکنواز و رهبر اجرا میکنه. موزیک متن فیلم که همون کنسرتوی رویایی آقای هالند هست به قدری زیبا و با شکوه هست که برای لحظاتی هر کدوم از ما میخواهیم که جای آقای هالند باشیم. ناگهان با صدای گوش خراش همسر آقای هالند که میخواد برای سر کار رفتن اونا بیدار کنه این آهنگساز،رهبر و نوازنده بزرگ مجبور میشه از کنسرت رویایی خودش را متوقف کنه.
آقای هالند که قصدش از تدریس فقط پیدا کردن وقت اضافی برای نوشتن موسیقی بود اونقدر در کارهای روزانه و تدریس غرق میشه که کم کم اون آرزوهای دور و دراز از یادش میرن . نمیخوام خیلی وارد جزییات فیلم بشم.
فیلم با شصت سالگی آقای هالند و تعطیل شدن اجباری برنامه موسیقی مدرسه به خاطر کم بودجه و با جشنی که شاگردان اقای هالند برای اون گرفتن تموم میشه. اگر اول و آخر فیلم را با هم مقایسه کنیم با دو آقای هالند متفاوت روبرو میشیم، مردی که آرزوهای بزرگی داره در اول فیلم وپیرمردی خسته در آخر فیلم. اما تفاوت مهم دیگه ای هم هست که یکی از شاگردان آقای هالند چقدر زیبا اون را بیان میکنه وقتی که میگه :" آقای هالند مشهور نیست، ثروتمند هم نیست اما چیزی داره که خیلی ها آرزوی اون را دارن ببینید که در طول این سال ها چند زندگی را لمس کرده ... ما همه ملودی های سمفونی زندگی اون هستیم."
یادم میاد سال ۷۴ که تازه ایران دانشگاه قبول شده بودم، دانشگاه ماه نامه ای دانشجویی داشت به اسم نقطه سر خط ،یکی از دانشجو های برق که فارغ التصیل شده بود ترم قبل مقاله ای داشت تو اون ماه نامه که عنوانش بود " و کشتی عشق بر صخره زندگی روزمره در هم شکست ". تو اون مقاله از ایده هاش در روز های اول دانشگاه تا روز اتمام تحصیلش گفته بود، و اینکه چطور از یک آدم ایده آلیست در روز های اول دانشگاه به آدمی واقع گرا تر اما روز مره تر در روز آخرتبدیل شده بود.
5 comments:
بيچاره اونهايي که حتي آرزوهاشون هم کوچيکه.
بيچاره اونهايي که حتي آرزوهاشون هم کوچيکه.
بيچاره اونهايي که حتي آرزوهاشون هم کوچيکه.
سلام رضای عزیزم
می دونی که خیلی دوستت دارم و اولین باری که با هم آشنا شدیم عاشق اون صفا و صمیمیتی که در وجودت بود شدم و اون قلب مهربونی که داری .خیلی لذت بردم از نوشتهء امروزت چه متن استخون دار و محکمی نوشتی .انقدر زیبا این فیم و بازگو کردی که هوس کردم حتما برم و فیلم و ببینم.واقعا که نکته بین هستی و دقیق و خیلی زیبا این فیلم و با آدمهای امروزمقایسه کردی و آرزوهاشون.دستانم راو به خاطره این نکته سنجی و دقتی که داری به احترامت به هم می کوبم و با قدرت تو رو تشویق می کنم و بهت آفرین می گم چون واقعا لذت بردم از خوندن این ÷ستت
برای دیدنت روز شماری می کنم.
دوستدار و عاشق تو حسام
آرزو که سایز نداره
Post a Comment