Thursday, May 05, 2005

تالار وحدت

همه کسانی که در تهران زندگی میکنن یا میکردن تالار وحدت فعلی یا رودکی سابق را میشناسن یا دست کم اسمش را شنیدن، در مرکز تهران، نزدیک به چهار راه ولی عصر تالاری هست که شاید تنها تالار آبرومند اپرا و ارکستر در تهران باشد. قبل از انقلاب این تالار علاوه بر هنرمندان بزرگ داخلی مثل بنان، حشمت سنجری رهبر جاودانه ارکستر سمفونیک تهران و پری زنگنه خواننده افسانه ای سوپرانو شاهد هنرنمایی هنرمندان بزرگی مثل هربرت فون کارایان رهبر فقید ارکستر فیلارمونیک برلین، ریچی ویلنیست بزرگ وخیلی های دیگه بود. در اصل دو تالار در اون مجموعه وجود داره که بعد از انقلاب تالار بزرگتر رابه وحدت و تالار کوچکتر را به رودکی تغییر نام دادن. مثل خیلی های دیگه تو تهران من زیباترین خاطراتم را از کنسرت هایی که در این تالار برگذار شدن و افرادی که با اونها به کنسرت رفتم دارم

تالار وحدت

اولین بار شهریور ۱۳۷۴ و بلافاصله بعد از اعلام نتایج کنکور بود که من برای یک کنسرت به تالار وحدت رفتم، همینطور اولین بار بود که شاهد اجرای موسیقی کلاسیک از نزدیک بودم. برنامه اون شب همیشه یادمه، اورتور اگمونت از بتهون، سمفونی هشتم شوبرت، معروف به نا تمام، و سمفونی ایتالیایی مندلسن با اون ملودی بسیار زیبا در موومان چهارم. رهبر مهمان ایرج صهبایی بود . بعد از اون کنسرت من تقریبا تمام اجراهای ارکستر سمفونی تهران و سایر کنسرتهای مجلسی کوچکتر را که در تالار رودکی برگذار میشدن شرکت میکردم. افرادی که در کنسرتهای کلاسیک در تهران شرکت میکنند یا دانشجو هستن یا افراد تحصیلکرده و روشنفکر، و جمعی تقریبا ثابت، اینه که قیافه ها بعد از مدتی آشنا به نظر میان. معمولا همه سعی میکنند خیلی آراسته و مرتب بیان. در ایران که به برکت ۲۶ سال حکومت اسلامی مردم زیاد به سر و وضع خودشون اهمیت نمیدن بودن در بین یک سری آدم مرتب نعمتی هست. بلیت گرفتن هم خودش ماجرایی بود، مردم از صبح ساعت ۶ جمع میشدن و یک لیست درست میکردن،اگر ساعت هشت صبح کسی میومد دیگه بلیت بهش نمیرسید. ساعت ۱۰ که مسئول باجه بلیت فروشی میومد یک نفر داوطلب میشد از بین مردم که لیست تهیه شده را بخونه و مردم را به همون ترتیب به صف کنه. یک بار یک پیرمرد با سبیل و سر بی مو این مسئولیت را به عهده گرفت. خیلی آدم مودب ولی جدی بود. من بعدا فهمیدم که اون آدم زنده یاد رضا ژیان ،بازیگر قدیمی تلویزیون، سینما و تئاتر بوده روحش شاد. از بین تمام این کنسرتها چند تا از اونها خوب به خاطرم موندن. یکی از اونها یکی از کوئینتت های موزارت بود برای کلارینت و سازهای زهی، اون شب ناله کلارینت استاد محمدی و ویلن مازیار ظهیرالدینی اشک خیلی از مردم را در آورد. برای لحظاتی من حس زمان و مکان را از دست داده بودم حالتی مثل بی وزنی، یه خورده هم غبطه می خوردم که چرا کسی نیست که با هم لذت ببریم.
کنسرت دیگه ای که خیلی روی من تاثیر گذاشت، از یک گروه از نوازنده های جوان فرانسوی بود که موسیقی از دوران باروک را اجرا میکردن، برای اولین بار بود که من وخیلی های دیگه تو ایران اجرای زنده از موسیقی زیبا، ساده وبا شکوه دوران باروک را میشنیدیم. ارکستر از پسری جوان و لاغر اندام که با تسلط فروان هارپیسکود میزد، دو دختر که با زیبایی فراوان ویلن میزدن، یک پسر حدودا ۳۰ ساله که ویلن سل میزد وتمام وجود و چهرش هم مثل سیم های ویلنش با موسیقی به ارتعاش در میومدن و سرانجام پسری ۲۵ ساله و کمی تپل که فلوت چوبی دوران باروک را به ناله وامیداشت. یادم نمیاد در زندگی موسیقی به اون روانی و زیبایی شنیده باشم. زوج پیری جلوتر از من نشسته بودن، دستهاشون را به هم داده بودن و با نوای موسیقی بدنشون را به چپ و راست تکون میدادن. پسر و دختری در حالی که به هم عاشقانه نگاه میکردن اشک در جشماشون جمع شده بود، در کشوری که دهن ها را بو میکنند که بوی عشق نده، این صحنه ها خیلی کم دیده میشن.
خیلی دوست دارم یک بار دیگه اونجا را ببینم، امااین بار تنها نه ... تا بعد

Sunday, May 01, 2005

سمفونی زندگی آقای هالند

قصد داشتم دیگه ننویسم، اینم به خاطر گل روی حسام عزیزم که خواست باز بنویسم و منم هر کاری بگه می کنم، نوشتن که سهله بلکه مردن ...
امروز بعد از یک سال فیلمی را دوباره دیدم. این بار اینقدر روی من اثر گذاشت که تصمیم گرفتم اولین مطلبم را در مورد اون بنویسم.

فیلم داستان زندگی یک معلم موسیقی در یکی از دبیرستان های امریکا هست. آقای هالند دلش میخواد که یک آهنگساز معروف بشه، اما به خاطر اینکه ازدواج کرده مجبور هست که برای امرار معاش هم کاری بکنه پس شغلی به عنوان معلم موسیقی دبیرستان پیدا میکنه وتصمیم میگیره که باقی مانده وقتش را به نوشتن موزیک بگذرونه.

فیلم با سی سالگی آقای هالند آغاز میشه و اولین روز تدریسش در دبیرستان. ساعت شش صبح هست و آقای هالند داره تو خواب اولین کنسرتو پیانو خودش را به عنوان تکنواز و رهبر اجرا میکنه. موزیک متن فیلم که همون کنسرتوی رویایی آقای هالند هست به قدری زیبا و با شکوه هست که برای لحظاتی هر کدوم از ما میخواهیم که جای آقای هالند باشیم. ناگهان با صدای گوش خراش همسر آقای هالند که میخواد برای سر کار رفتن اونا بیدار کنه این آهنگساز،رهبر و نوازنده بزرگ مجبور میشه از کنسرت رویایی خودش را متوقف کنه.

آقای هالند که قصدش از تدریس فقط پیدا کردن وقت اضافی برای نوشتن موسیقی بود اونقدر در کارهای روزانه و تدریس غرق میشه که کم کم اون آرزوهای دور و دراز از یادش میرن . نمیخوام خیلی وارد جزییات فیلم بشم.

فیلم با شصت سالگی آقای هالند و تعطیل شدن اجباری برنامه موسیقی مدرسه به خاطر کم بودجه و با جشنی که شاگردان اقای هالند برای اون گرفتن تموم میشه. اگر اول و آخر فیلم را با هم مقایسه کنیم با دو آقای هالند متفاوت روبرو میشیم، مردی که آرزوهای بزرگی داره در اول فیلم وپیرمردی خسته در آخر فیلم. اما تفاوت مهم دیگه ای هم هست که یکی از شاگردان آقای هالند چقدر زیبا اون را بیان میکنه وقتی که میگه :" آقای هالند مشهور نیست، ثروتمند هم نیست اما چیزی داره که خیلی ها آرزوی اون را دارن ببینید که در طول این سال ها چند زندگی را لمس کرده ... ما همه ملودی های سمفونی زندگی اون هستیم."

یادم میاد سال ۷۴ که تازه ایران دانشگاه قبول شده بودم، دانشگاه ماه نامه ای دانشجویی داشت به اسم نقطه سر خط ،یکی از دانشجو های برق که فارغ التصیل شده بود ترم قبل مقاله ای داشت تو اون ماه نامه که عنوانش بود " و کشتی عشق بر صخره زندگی روزمره در هم شکست ". تو اون مقاله از ایده هاش در روز های اول دانشگاه تا روز اتمام تحصیلش گفته بود، و اینکه چطور از یک آدم ایده آلیست در روز های اول دانشگاه به آدمی واقع گرا تر اما روز مره تر در روز آخرتبدیل شده بود.

من فکر میکنم اکثر آدم ها تو زندگی کمتر یا بیشتر شبیه آقای هالند یا این دوست ما هستن. با آرزوهای بزرگ میان و مثل یه آدم معمولی زندگی میکنن. اما اگر هر زندگی معمولی را ببینیم چیزهای زیبای قشنگی توی اون هست مثل زندگی آقای هالند.