
اولین بار شهریور ۱۳۷۴ و بلافاصله بعد از اعلام نتایج کنکور بود که من برای یک کنسرت به تالار وحدت رفتم، همینطور اولین بار بود که شاهد اجرای موسیقی کلاسیک از نزدیک بودم. برنامه اون شب همیشه یادمه، اورتور اگمونت از بتهون، سمفونی هشتم شوبرت، معروف به نا تمام، و سمفونی ایتالیایی مندلسن با اون ملودی بسیار زیبا در موومان چهارم. رهبر مهمان ایرج صهبایی بود . بعد از اون کنسرت من تقریبا تمام اجراهای ارکستر سمفونی تهران و سایر کنسرتهای مجلسی کوچکتر را که در تالار رودکی برگذار میشدن شرکت میکردم. افرادی که در کنسرتهای کلاسیک در تهران شرکت میکنند یا دانشجو هستن یا افراد تحصیلکرده و روشنفکر، و جمعی تقریبا ثابت، اینه که قیافه ها بعد از مدتی آشنا به نظر میان. معمولا همه سعی میکنند خیلی آراسته و مرتب بیان. در ایران که به برکت ۲۶ سال حکومت اسلامی مردم زیاد به سر و وضع خودشون اهمیت نمیدن بودن در بین یک سری آدم مرتب نعمتی هست. بلیت گرفتن هم خودش ماجرایی بود، مردم از صبح ساعت ۶ جمع میشدن و یک لیست درست میکردن،اگر ساعت هشت صبح کسی میومد دیگه بلیت بهش نمیرسید. ساعت ۱۰ که مسئول باجه بلیت فروشی میومد یک نفر داوطلب میشد از بین مردم که لیست تهیه شده را بخونه و مردم را به همون ترتیب به صف کنه. یک بار یک پیرمرد با سبیل و سر بی مو این مسئولیت را به عهده گرفت. خیلی آدم مودب ولی جدی بود. من بعدا فهمیدم که اون آدم زنده یاد رضا ژیان ،بازیگر قدیمی تلویزیون، سینما و تئاتر بوده روحش شاد. از بین تمام این کنسرتها چند تا از اونها خوب به خاطرم موندن. یکی از اونها یکی از کوئینتت های موزارت بود برای کلارینت و سازهای زهی، اون شب ناله کلارینت استاد محمدی و ویلن مازیار ظهیرالدینی اشک خیلی از مردم را در آورد. برای لحظاتی من حس زمان و مکان را از دست داده بودم حالتی مثل بی وزنی، یه خورده هم غبطه می خوردم که چرا کسی نیست که با هم لذت ببریم.
کنسرت دیگه ای که خیلی روی من تاثیر گذاشت، از یک گروه از نوازنده های جوان فرانسوی بود که موسیقی از دوران باروک را اجرا میکردن، برای اولین بار بود که من وخیلی های دیگه تو ایران اجرای زنده از موسیقی زیبا، ساده وبا شکوه دوران باروک را میشنیدیم. ارکستر از پسری جوان و لاغر اندام که با تسلط فروان هارپیسکود میزد، دو دختر که با زیبایی فراوان ویلن میزدن، یک پسر حدودا ۳۰ ساله که ویلن سل میزد وتمام وجود و چهرش هم مثل سیم های ویلنش با موسیقی به ارتعاش در میومدن و سرانجام پسری ۲۵ ساله و کمی تپل که فلوت چوبی دوران باروک را به ناله وامیداشت. یادم نمیاد در زندگی موسیقی به اون روانی و زیبایی شنیده باشم. زوج پیری جلوتر از من نشسته بودن، دستهاشون را به هم داده بودن و با نوای موسیقی بدنشون را به چپ و راست تکون میدادن. پسر و دختری در حالی که به هم عاشقانه نگاه میکردن اشک در جشماشون جمع شده بود، در کشوری که دهن ها را بو میکنند که بوی عشق نده، این صحنه ها خیلی کم دیده میشن.
خیلی دوست دارم یک بار دیگه اونجا را ببینم، امااین بار تنها نه ... تا بعد